تبلیغات
ندونستم که رسیدن یه بهونس واسه لحظه جدایی |
|
جدایی از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
نوشته شده توسط الهه
عشق عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره عشق یعنی گفتنی با گوش کر
نوشته شده توسط الهه
خدایا
نوشته شده توسط الهه
اولین شانس را دریاب زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهیم ممكن است كه دیگر هیچوقت نصیبمان نشود.برای همین سعی كن كه همیشه اولین شانس را دریابی.
نوشته شده توسط الهه
کوتاه ولی عمیق آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است
نوشته شده توسط الهه
دوست داشتن از عشق برتر است ... دوست داشتن از عشق برتر است ...
نوشته شده توسط الهه
من تورا تو دیگری را دیگری مرا
نوشته شده توسط الهه
نوشته شده توسط الهه
ای خدای عالم
نوشته شده توسط الهه
؟؟؟؟؟؟؟هر چی به ذهنت میرسه در باره این عکس بگو؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط الهه
نوشته شده توسط الهه
عشق یعنی
نوشته شده توسط الهه
زندگی یک سفر است
نوشته شده توسط الهه
عکس نازت روبرومه
نوشته شده توسط الهه
....بودیم
نوشته شده توسط الهه
؟می دونی دوست یعنی چی؟ می دونی دوست یعنی چی؟ د:داشتن و:اونیکه س:ستایش کردنش ت:تمومی نداره... گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشمها نفهمند روزی که گفتی منتظر باش و رفتی تنها شدم وگریستم ، اما هم اکنون تنها نیستم انتظار با من است ولی هر دو با هم می گرییم بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهایی كه بی تو تكرار می شوند و من در خلوت شبهای بی ستاره ام دنیا را بد ساختند .......... کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوسش داری و او هم دوستت دارد، به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است زندگی یعنی این............ اون كه می گفت بدون تو می میره دروغ می گه دلش جنس كویره ..... دروغ می گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز می خوای بمونی باهاش ...... خیال نكن بدون اون می میری ...... بزار بره ...... نباشه جوون می گیری
نوشته شده توسط الهه
والنتاین
نوشته شده توسط الهه
به یاد تو
نوشته شده توسط الهه
حقیقت تلخه دیشب خیلی فکر کردم یعنی بد جوری دلتنگت بودم... برام فرقی نمی کرد در اون لحظه زنده ماندن... با چشمای بارونی و غمگین به خواب رفتم... دیدم تو اومدی به دیدن من... توی دستت یه عطر بود گفتی بیا و این عطررو بگیر بین من وتو همه چی تموم شده... دیگه چیزی نگفتی... ولی با زبان اشاره و نگاه که بینمون حکمفرما بود بهم فهموندی دیگه نمی خوای حتی یادگاری از من داشته باشی... دلم گرفت هیچی نگفتم... شاید هم غرورمو نگه داشتم تا بیشتر از این خورد نشه... تمام بدنم می لرزید دلم می خواست یه چیزی بگم ولی نتونستم... توی همین حال و هوا بودم که از خواب پریدم... دیدم دیدن تو یه رویا بوده... تبسمی تلخ کردم... توی خوابم اومدی که بهم بگی باید بی خیال بشم... دیگه دلواپس تو نباشم... یکی بهتر از من هست که نگرانت باشه... بیشتر از من هم دوستت داشته باشه... باشه هر چی تو بگی... اینو بدون منم میرم به سوی سرنوشتم... وتا آخر عمرم یه اسیرم... میدونم دیگه پیشم نمیایی... اگه خواستی بیایی ...نه میدونم اما و اگر نداره تو دیگه بر نمی گردی... میدونم رفتی واسه همیشه... واسه همیشه رفتی پیشه اونی که می گفتی بیشتر از من دوست داره...
نوشته شده توسط الهه
تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمستانم
نوشته شده توسط الهه
دوستت دارم
نوشته شده توسط الهه
این آرزوهم به گور بردم.. از بس آرزوهایم را به گور بردم دیگر جایی واسه ی جسدم نمانده.
نوشته شده توسط الهه
دست خودت نیست می دونم وقتی که تنهایی میاد حس می کنم که بی کسم ترانه هام می سوزنو بریده می شه نفسم ثانیه ها نمی گذرن هیچ موقع فردا نمی یاد دلم می گه زندگی رو با این همه درد نمی خواد بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست می دونم آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم دست خودت نیست می دونم لعنت به اون دل سیاه نفرین به این بخت بدم سیاه شده روزو شبم اسیرودربدر شدم قصه ی مارو هرکسی می خونه می گه شاعرن واسه نوشتن دروغ دستاش همیشه حاضرن بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست می دونم آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم
نوشته شده توسط الهه
پرسیدم؟؟؟؟ پرسیدم : هنگام غروب ، خورشید چرا زرد رنگ است؟ گفت: از بیم جدایی. خورشید،با همه ی درخشندگی در پایان هر روز، ناپدید میشود و جای خود را به تاریکی میدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل میدرخشد و جان میبخشد و این روزی است که شبی به دنبال ندارد. پرسیدم : عشق چیست؟ گفت : آتشی است . گفتم: مگر آن را دیده ای؟ گفت: نه در آن سوخته ام. عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی که تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد. به کوه گفتم: عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم: عشق چیست؟ بارید. به باد گفتم: عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم: عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم: عشق چیست؟ پر پر شد. به انسان گفتم: عشق چیست؟ اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست
نوشته شده توسط الهه
پرواز
نوشته شده توسط الهه
عشق تلخ نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم وسر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد وهم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی ای چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گرگشایی چشم دل زیباست دل دل زروی عشق تو حیران شده درپی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من ترا بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دنیا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت ورنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون منست خصم جان و تشنه ی خون منست بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد ازین حتی تو اسمم را مبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟ عشق دیرین گسسته تارو پود گرچه آب رفته بازآید به جوی ماهی بی چاره اما مرده بود بعد ازین هم آشیانت هرکس است باش با او یاد تو مارا بس است...
نوشته شده توسط الهه
حیف که پرکشید ... این جا که بود ندیدمش عاشق بود و نخواستمش حیف که پرکشید و من واسه همیشه باختمش باز شدم عاشقتر از همیشه باز دوسش دارم من بدون اون نه قلبم وبپات گذاشتم کسی رو جز تو نخواستم اما تو منو نخواستی می میرم بی تو ببین غمگینم بی تو بیا کنارم عشقم ببین جه تنهام بی تو
نوشته شده توسط الهه
حسرت
نوشته شده توسط الهه
هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده گفت می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : هیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده
نوشته شده توسط الهه
گل یخ یک شب از خواب پریدم خواب بد میدیدم توی خواب گل یخ میچیدم وقتی بیدار شدم دیگه رفته بودی روی میز نامه ات وو میدیدم گفتی خسته شدی و پر بسته شدی گفته بودی که تمومه رفتی و سالها گذشت آب ازین سر گذشت نامه ات وو میبینی همونه حالا که برگشتی وو منو داغون میبینی حالا که برگشتی وو منو بی جون میبینی میبینی وو می تونی که بشینی وو ببینی چجوری روت میشه پیشم بشینی نوشته بودی خسته شدی وو پر بسته شدی نوشته بودی تمومه گذاشتی رفتی سالها گذشت آب ازین سر گذشت نامه ات رو بگیر همونه حتی فکر نکردی با من چه ها کردی اون روزها تا ابد یادمه تو گفتی فهمیدی اما نفهمیدی که این دل هم یه آدمه حالا که برگشتی وو منو داغون میبینی حالا که برگشتی وو منو بی جون میبینی میبینی وو می تونی که بشینی وو ببینی چجوری روت میشه پیشم بشینی دستای من دیگه گرمیه دستتو نمی خواد پاهای من دیگه با تو یه قدمم نمی یاد بارت رو که بستی دلمو شکستی حالا دیگه دلم تورو نمی خواد
نوشته شده توسط الهه
|