تبلیغات
ندونستم که رسیدن یه بهونس واسه لحظه جدایی
ندونستم که رسیدن یه بهونس واسه لحظه جدایی

جدایی

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم



نوشته شده توسط الهه
تاریخ دوشنبه 5 فروردین 1387 و ساعت 12:03 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

عشق

عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن

  عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

 عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن 

عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم

عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره 

عشق یعنی گفتنی با گوش کر



نوشته شده توسط الهه
تاریخ سه شنبه 30 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

خدایا

خدایا ..
 
چه لحظه هایی که در زندگی
ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
 
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما
تو فراموشم  نکردی...
 
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت
هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
 
چه روزهایی که سرمو
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...
 
وقتی خسته از همه جا و
همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
 
وقت از آدم های دور و برم دلم
گرفت ...
 
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 
 
 تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
 
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...
 
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
 
اون وقت
تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
 
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
 
نه شاد بودن واسه داشته
ها ... 
 
و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...
 
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
...
 
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
 
خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم   
دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت.......
 
دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت



نوشته شده توسط الهه
تاریخ دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

اولین شانس را دریاب

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهیم ممكن است كه دیگر هیچوقت نصیبمان نشود.برای همین سعی كن كه همیشه اولین شانس را دریابی.



نوشته شده توسط الهه
تاریخ دوشنبه 4 تیر 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

کوتاه ولی عمیق

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است


وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید

• •
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

ارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

دشوارترین قدم، همان قدم اول است

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

• •
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند

 
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود

اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند

بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی

آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید

اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید

خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است

كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند

هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد

كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .



نوشته شده توسط الهه
تاریخ سه شنبه 15 خرداد 1386 و ساعت 01:06 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

دوست داشتن از عشق برتر است ...

دوست داشتن از عشق برتر است ...

.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
.که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
 و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است  که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را
می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و
.ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی  پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است
دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر
بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده
و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین
و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
 را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
 دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
 و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
 و
 دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است



نوشته شده توسط الهه
تاریخ شنبه 5 خرداد 1386 و ساعت 12:05 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

من تورا تو دیگری را دیگری مرا

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم. تو دیگری را..... دیگری مرا..... و همه ما تنهاییم ...
 
اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشكن
 
بزرگی را گفتم زندگی چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكی و پیری...... گفتم پس جوانی چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بی وفایی سوخت ، با جدایی مرد
 
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
 
چقدر خوبه آدم یكی رو دوست داشته باشه فقط بخاطر خودش
 
بزرگترین آرزوی عاشق اینه كه كوچكترین آروزی معشوقش باشه
 
چقدر خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره نه به خاطر اینكه تنهاست و نه از روی اجبار بلكه به خاطر اینكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 2 خرداد 1386 و ساعت 03:05 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com



نوشته شده توسط الهه
تاریخ شنبه 18 فروردین 1386 و ساعت 11:04 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

ای خدای عالم



نوشته شده توسط الهه
تاریخ جمعه 3 فروردین 1386 و ساعت 12:03 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

؟؟؟؟؟؟؟هر چی به ذهنت میرسه در باره این عکس بگو؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده توسط الهه
تاریخ جمعه 3 فروردین 1386 و ساعت 12:03 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com



نوشته شده توسط الهه
تاریخ پنجشنبه 2 فروردین 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

عشق یعنی

love



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 1 فروردین 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

زندگی یک سفر است

life



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 1 فروردین 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

عکس نازت روبرومه



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 1 فروردین 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

....بودیم



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 2 اسفند 1385 و ساعت 10:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

؟می دونی دوست یعنی چی؟

می دونی دوست یعنی چی؟

 د:داشتن

و:اونیکه

س:ستایش کردنش

ت:تمومی نداره...

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان حتی با نان خشک شان و کاردهای شان را جز از برای قسمت کردن بیرون
در شیرینی بوسه غرق بودیم كه ناگهان شوری اشك رابر لبانم احساس كردم و فهمیدم كه این بوسه ی جدایست.
***************************

گریستن خوب نیست مگر بشود جوری گریست که چشمها نفهمند روزی که گفتی منتظر باش و رفتی تنها شدم وگریستم ، اما هم اکنون تنها نیستم انتظار با من است ولی هر دو با هم می گرییم
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــر نگــــاه کنیم.
***************************

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهایی كه بی تو تكرار می شوند و من در خلوت شبهای بی ستاره ام
از به تو اندیشیدن عادتی ساخته ام دراز به درازای آرزوهایی كه برایت داشتم و هنوز نمی دانم برق نگاه ***************************
كدامین لیلی نی نی چشمان تو را خیره كرد و تیشه ی عشق كدامین فرهاد ریشه ی عشقمان را خشكاند !
اما میدانم كه چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....
***************************
شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفری صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم .
اون كه می گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گریهات می خنده
***************************
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم
***************************

دنیا را بد ساختند .......... کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوسش داری و او هم دوستت دارد، به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است زندگی یعنی این............
کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند... تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند... سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهایمان یک دم رعایت می شدند ...اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب ...،کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند... گاهی از غم می شود ویران دلم ...، کاشکی دلها همه مردانه قسمت میشدند
***************************
آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم  ......
***************************

 اون كه می گفت بدون تو می میره دروغ می گه دلش جنس كویره ..... دروغ می گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز می خوای بمونی باهاش ...... خیال نكن بدون اون می میری ...... بزار بره ...... نباشه جوون می گیری
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست.



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 2 اسفند 1385 و ساعت 08:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

والنتاین

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل
شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کندلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود
رانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 25 بهمن 1385 و ساعت 12:02 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

به یاد تو



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 25 بهمن 1385 و ساعت 03:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

حقیقت تلخه

دیشب خیلی فکر کردم یعنی بد جوری دلتنگت بودم... برام فرقی نمی کرد در اون لحظه زنده ماندن... با چشمای بارونی و غمگین به خواب رفتم... دیدم تو اومدی به دیدن من... توی دستت یه عطر بود گفتی بیا و این عطررو بگیر بین من وتو همه چی تموم شده... دیگه چیزی نگفتی... ولی با زبان اشاره و نگاه که بینمون حکمفرما بود بهم فهموندی دیگه نمی خوای حتی یادگاری از من داشته باشی... دلم گرفت هیچی نگفتم... شاید هم غرورمو نگه داشتم تا بیشتر از این خورد نشه... تمام بدنم می لرزید دلم می خواست یه چیزی بگم ولی نتونستم... توی همین حال و هوا بودم که از خواب پریدم... دیدم  دیدن تو یه رویا بوده... تبسمی تلخ کردم... توی خوابم اومدی که بهم بگی  باید بی خیال بشم... دیگه دلواپس تو نباشم... یکی بهتر از من هست که نگرانت باشه... بیشتر از من هم دوستت داشته باشه...  باشه هر چی تو بگی... اینو بدون منم میرم به سوی سرنوشتم...  وتا آخر عمرم یه اسیرم... میدونم دیگه پیشم نمیایی... اگه خواستی بیایی ...نه میدونم اما و اگر نداره تو دیگه بر نمی گردی... میدونم رفتی واسه همیشه... واسه همیشه رفتی پیشه اونی که می گفتی بیشتر از من دوست داره...                                  



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 25 بهمن 1385 و ساعت 01:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمستانم

تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد
 قسم به شب نمی دانم
 تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
 و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم
 تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
 و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
 تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
 و من در آرزوی قطره های پاك بارانم
 نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته
 به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
 
 
 



نوشته شده توسط الهه
تاریخ سه شنبه 17 بهمن 1385 و ساعت 01:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

دوستت دارم

اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم



نوشته شده توسط الهه
تاریخ سه شنبه 17 بهمن 1385 و ساعت 01:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

این آرزوهم به گور بردم..

از بس آرزوهایم را به گور بردم دیگر جایی واسه ی جسدم نمانده.



نوشته شده توسط الهه
تاریخ یکشنبه 15 بهمن 1385 و ساعت 07:02 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

دست خودت نیست می دونم

وقتی که تنهایی میاد حس می کنم که بی کسم

ترانه هام می سوزنو بریده می شه نفسم

ثانیه ها نمی گذرن هیچ موقع فردا نمی یاد

دلم می گه زندگی رو با این همه درد نمی خواد

بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری

کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری

بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست می دونم

آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم

دست خودت نیست می دونم

لعنت به اون دل سیاه نفرین به این بخت بدم

سیاه شده روزو شبم اسیرودربدر شدم

قصه ی مارو هرکسی می خونه می گه شاعرن

واسه نوشتن دروغ دستاش همیشه حاضرن

بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری

کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بمیری

بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست می دونم

آخر یه روز می ری من تو حسرت تو می مونم



نوشته شده توسط الهه
تاریخ چهارشنبه 11 بهمن 1385 و ساعت 11:01 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

پرسیدم؟؟؟؟

پرسیدم : هنگام غروب ، خورشید چرا زرد رنگ است؟ گفت: از بیم جدایی. خورشید،با همه ی درخشندگی در پایان هر روز، ناپدید میشود و جای خود را به تاریکی میدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل میدرخشد و جان میبخشد و این روزی است که شبی به دنبال ندارد. پرسیدم : عشق چیست؟ گفت : آتشی است . گفتم: مگر آن را دیده ای؟ گفت: نه در آن سوخته ام. عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی که تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد. به کوه گفتم: عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم: عشق چیست؟ بارید. به باد گفتم: عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم: عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم: عشق چیست؟ پر پر شد. به انسان گفتم: عشق چیست؟ اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست



نوشته شده توسط الهه
تاریخ دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 12:01 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

پرواز

،وقتی دلت خسته شد
،دیگر خنده معنایی ندارد
.می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را پنهان کنی
،وقتی دلت خسته شد
،حتی اشکهای شبانه آرامت نمی کند
.گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای
وقتی دلت خسته شد
هیچ چیز آرامت نمی کند به جز
پرواز



نوشته شده توسط الهه
تاریخ جمعه 8 دی 1385 و ساعت 12:12 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد وهم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

ای چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفت و گوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گرگشایی چشم دل زیباست دل

دل زروی عشق تو حیران شده

درپی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم  بدان

من ترا بس دوست می دارم   بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دنیا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت ورنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون منست

خصم جان و تشنه ی خون منست

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد ازین حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟

عشق دیرین گسسته تارو پود

گرچه آب رفته بازآید به جوی

ماهی بی چاره اما مرده بود

بعد ازین هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو مارا بس است...



نوشته شده توسط الهه
تاریخ جمعه 8 دی 1385 و ساعت 01:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

حیف که پرکشید ...

این جا که بود ندیدمش

عاشق بود و نخواستمش

حیف که پرکشید و من

واسه همیشه باختمش

باز شدم عاشقتر از همیشه

باز دوسش دارم من بدون اون نه

قلبم وبپات گذاشتم

کسی رو جز تو نخواستم

اما تو منو نخواستی

می میرم بی تو 

ببین غمگینم بی تو

بیا کنارم عشقم  

ببین جه تنهام بی تو



نوشته شده توسط الهه
تاریخ سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 10:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

حسرت

کاشکی بار دگر
روی زیبای تو را می دیدم
چشم پر مهر تو را
که دلم را لرزاند
راز من را همه جا افشا کرد
باز هم می دیدم
خندۀ گرم تو را
که به من داد امید
و به من جرأت ماندن بخشید
باز هم می دیدم
کاشکی روسری ات را که به من
وعدۀ دیدن گیسوی تو را می بخشید
باز هم می دیدم
کاش از راهی دور
                            من تو را
با لباسی مثلا آبی، سبز
صورتی یا که سفید
باز هم می دیدم
دستم از ساز دگر دور شده
فکرم اکنون به تو مشغول شده
تو نمی دانستی
                         علت آه منی
همه چیزم شده ای
                               درد جانکاه منی
تو گل یاس لطیفی
                              تو سحرگاه منی
کاش می دانستی
چشم من بی خواب است
کاش می شد که به تو می گفتم
که دلم بی تاب است
من ز خود می پرسم
چه کسی می داند
من که در چشم همه خوشبختم
خانه ام بر خواب است



نوشته شده توسط الهه
تاریخ دوشنبه 13 آذر 1385 و ساعت 11:12 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده

گفت می خوام برات یه یادگاری بنویسم .

گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . 

گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.

گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت .

 گفتم این چیه ؟

 گفت : هیسسسسس. ساکت شدم .

 گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .

 اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده



نوشته شده توسط الهه
تاریخ سه شنبه 7 آذر 1385 و ساعت 12:11 ب.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com

گل یخ

یک شب از خواب پریدم خواب بد میدیدم

توی خواب گل یخ میچیدم

وقتی بیدار شدم دیگه رفته بودی

روی میز نامه ات وو میدیدم

گفتی خسته شدی و پر بسته شدی گفته بودی که تمومه

رفتی و سالها گذشت آب ازین سر گذشت نامه ات وو میبینی همونه

حالا که برگشتی وو منو داغون میبینی

حالا که برگشتی وو منو بی جون میبینی

میبینی وو می تونی که بشینی وو ببینی چجوری روت میشه پیشم بشینی

نوشته بودی خسته شدی وو پر بسته شدی نوشته بودی تمومه

گذاشتی رفتی سالها گذشت آب ازین سر گذشت نامه ات رو بگیر همونه

حتی فکر نکردی با من چه ها کردی اون روزها تا ابد یادمه

تو گفتی فهمیدی اما نفهمیدی که این دل هم یه آدمه

حالا که برگشتی وو منو داغون میبینی

حالا که برگشتی وو منو بی جون میبینی

میبینی وو می تونی که بشینی وو ببینی چجوری روت میشه پیشم بشینی

دستای من دیگه گرمیه دستتو نمی خواد

پاهای من دیگه با تو یه قدمم نمی یاد

بارت رو که بستی دلمو شکستی حالا دیگه دلم تورو نمی خواد

 



نوشته شده توسط الهه
تاریخ پنجشنبه 2 آذر 1385 و ساعت 08:11 ق.ظ

|+| نظر ها ()

http://sadafytanha.mihanblog.com